روزهای کودکی من

روزهای کودکی من

خدا

امروز توی ماشین نشسته بودیم و به سمت مهد می اومدیم. سعی داشتم با ابداع یه بازی سر رها رو گرم کنم که هی نگه حوصلم سر رفت، پس کی می رسیم؟ واسه همین به پیشنهاد خودش شروع کردیم شمردن چترهایی که آدمها داشتن! رها گفت: مامان چرا همه چتر سیاه دارن؟ گفتم: نه ، بعضی ها چتر رنگی دارن. رها گفت: مامان بیشترشون سیاه رو دوست دارن. چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب چی باید می گفتم. می گفتم : ملت افسرده اند؟ گفتم : عزیزم هر کسی یه سلیقه ای داره !   کمی بعد از این بازی خسته شد و خواست رو شیشه نقاشی کنه. گفت چرا الان که بارون میاد نمی شه رو شیشه ها نقاشی کشید؟ همیشه می شد! گفتم :نه مامان، وقتی هوا سرد باشه می شه! گفت: آخه چرا هوا سرد نیست؟ مگه زمستون نیست؟ چر...
15 اسفند 1391

خاله فائزه

مامان: دیروز مهد رها خانوم جلسه بود. من چون مرخصیهام زیاد شده نمی تونستم اول جلسه حاضر باشم . وقتی رسیدم جلسه شروع شده بود و خانم شیبانی عزیز هم که تازه چند روزی است از ینگه دنیا آمدن در جمع بودن و داشتن درخصوص شرایط خانواده های مهاجر صحبت می کردن! در واقع صحبتشون این بود که مهم نیست کجا دارید زندگی می کنید بلکه مهم اینه که فکرتون رو درگیر و نگران نکنید. من که کاملا موافق بودم. نمی دونم شاید من دیگه زیادی خودم رو درگیر  نمی کنم و من باید کمی برعکس عمل کنم! بعد با رها جون رفتیم خونه خاله فائزه و رها حسابی با خالش بازی کرد. منم که 2 ساعتی جیم شدم و رفتم  گروه. توی گروه هم بحث رقابت ما به بچه هامون بود!!!!!!!!!!!! رها ج...
14 اسفند 1391
1